X

اخبار

تاریخ انتشار: چهارشنبه 06 آبان 1394
دين ِتيتري در زندگي سامان به وجود نمي آورد
گفتاري منتشرنشده از آيت الله شهيد بهشتي

  دين ِتيتري در زندگي سامان به وجود نمي آورد

يکي از خصوصيات انسان به طور معمول اين است که هرقدر بهره مندي هايش در زندگي بيشتر باشد توقعاتش هم بيشتر مي شود و هرقدر راحت تر بتواند در زندگي به خواسته هايش دست يابد
امتیاز: Article Rating


يا اَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ کافَّه وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيطَانِ إِنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْکمُ الْبَينَاتُ فَاعْلَمُوا آن اللَّهَ عَزِيزٌ حَکيمٌ* هَلْ ينْظُرُونَ إِلَّا آن ياْتِيهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ وَالْمَلَائِکه وَقُضِي الْاَمْرُ وَإِلَي اللَّهِ تُرْجَعُ الْاُمُورُ* سَلْ بَنِي اسرائيل کمْ آتَينَاهُمْ مِنْ آيه بَينَه وَمَنْ يبَدِّلْ نِعْمَه اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ* زُينَ لِلَّذِينَ کفَرُوا الْحَياه الدُّنْيا وَيسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يوْمَ الْقِيامَه وَاللَّهُ يرْزُقُ مَنْ يشَاءُ بِغَيرِ حِسَابٍ*١
     اي مومنان يک سره به راه تسليم٢ درآييد و پاي جاي شيطان مگذاريد، او علنا دشمن شماست. اگر با وجود دلايل روشني که برايتان آمده باز هم دچار لغزش شديد بدانيد که خدا توانا و کاردان است. آيا اينها همچنان در حال تامل و مگر اينکه خدا در پوششي از ابر و فرشتگان به سوي آنها آيد و کار يک سره شود؟ البته همه کارها سرانجام به خدا ارجاع مي شود. از بني اسرائيل بپرس چقدر نشانه روشن در اختيار آنها نهاديم،٣ هر که نعمت٤ خدا را پس از آنکه نصيبش شده از دست بدهد، البته خدا سخت کيفر است.٥ زندگي دنيا در نظر کافران زيبا و پرزروزيور جلوه داده شده و مومنان را مسخره مي کنند اما روز رستاخيز مقام خداترسان بالاتر از آنهاست، خدا به هر که بخواهد روزي بي حساب مي بخشد.
    
     تسليم حق بودن، معيار زندگي هماهنگ و متعادل از ديدگاه قرآن
     آيه اول مسلمانان را دعوت کرده و از آنان مي خواهد به راستي اهل سلم و صلح و حق باشند و به آنها مي گويد بعد از اينکه مسلمان شديد، ديگر دنباله رو شيطان نباشيد که شيطان، براي شما دشمني آشکار است.
     اسلام دو حالت دارد و دو اثر. حالت اول اينکه انسان و گروهي از انسان ها از درون و از مغز و لُب عوض مي شوند و از درون خواستار حق، عاشق حق، حق پرست و تسليم حق مي شوند. اثر اين ديدگاه اسلام، برخورداري از همه خوبي هاي زندگي است.
     چيزهايي که انسان در زندگي دوست دارد، در درجه اول عبارت است از زندگي هماهنگ و متعادل؛ زندگي اي که از نابساماني ها پاک باشد. انسان برحسب طبيعتش خيلي هوس ها دارد و خيلي چيزها دلش مي خواهد و درست است که در يک نظام حق ممکن است انسان ناچار شود از خيلي چيزهايي که دلش مي خواهد صرف نظر کند. بله، در نظام عادلانه هرکس به آنچه دلش مي خواهد نمي رسد و بايد هم اين طور باشد، اما وقتي چيزهايي را که دلش مي خواهد و به آن نمي رسد را با اموري که نظام عادلانه به او مي دهد جمع و تفريق کند و آنها را با نظام غيرعادل و نامعتدل قياس کند، درمي يابد که درست است در نظام غيرعادل خيلي چيزها به دست مي آورد، اما خيلي از گزندها هم به او مي رسد. حال مقايسه کنيد و آن گاه قضاوت کنيد کدام زندگي بهتر است: زندگي در نظام عادلانه يا در نظام غيرعادلانه؟
     در اين صورت قطعا پاسخش اين خواهد بود: در نظام عادلانه و معتدل، زندگي پربهره تر و کامياب تر است. حتي اگر يک ظالم که در نظام غيرعادلانه به اصطلاح «بر خرِ مراد سوار است» و تُرک تازي مي کند و مي تواند آنچه به خيال خود مي خواهد را با هر نوع ستم، تجاوز و خون آشامي به دست آورد، زندگي اش را در نظام غيرعادلانه با زندگي در نظامي عادلانه مقايسه کند خواهد ديد که نه تنها برنده نيست، بلکه بازنده است. چه رسد به مظلوم که با زندگي در نظام غيرعادلانه، حتما بازنده خواهد بود؛ جهنمي حي و حاضر، زنده و نقد که ستمگران در آن زندگي مي کنند و اجتناب ناپذير و سوزنده است.
     يکي از خصوصيات انسان به طور معمول اين است که هرقدر بهره مندي هايش در زندگي بيشتر باشد، توقعاتش هم بيشتر مي شود و هرقدر راحت تر بتواند در زندگي به خواسته هايش دست يابد و به آنچه دلش مي خواهد برسد، به همان اندازه حساس تر و زودرنج تر مي شود؛ مانند بچه اي لوس و نُنُر که در خانه هرچه بخواهد برايش فراهم است، اما مي بينيد زماني که يک چيز کوچک از وسايلش گم شده است، از صبح تا شب ناراحت است، گريه مي کند، بغض مي کند و کناري مي نشيند! چه خبر شده؟ يک چيزي که اصلادر زندگي اش واجب و مهم نيست، گُم شده است! اين، طبع انسان است و فرقي بين انسان هاي کوچک و بزرگ نيست. انساني که همه چيز براي او فراهم است، اگر در زندگي با مشکلي مواجه شود، تا آخر عمر اندوهگين به نظر مي رسد.
     مادر متديني را مي شناختم، از اين متدين هاي معمولي، اهل عبادت. در ايام عاشورا در خانه اش روضه برپا مي کرد! اما با همه اين ويژگي ها، جو روحي اش به چيزي که نزديک نبود، اسلام بود؛ خودخواه، خودپرست، تفوق طلب، حسود، پررشک، بدگمان و خودنما. پس از بازگشت از زيارت مکه هم سوغاتش يک دنيا داستان راست و دروغ براي خودنمايي بود! من زندگي اش را با زندگي عده اي از هم سن و سالانش که مقايسه مي کردم مي ديدم زندگي خيلي مرفهي داشت، خانه اي بزرگ، خدمتکاران زن و مرد، آمدوشد بسيار، منابع درآمد تاحدي تضمين شده و تامين و يک زندگي سروسامان دار. اين فرد از نظر ظاهري برتري داشت ولي پشتوانه باطني نداشت.
     حادثه تلخي در زندگي او پيش آمد که پرده از باطن و حقيقت زندگي اش برداشته شد. اين زن دختري داشت که تازه ازدواج کرده بود و در سنين جواني مُرد. مرگ دخترش بسيار او را غمگين و آشفته کرد و چنان ضربه اي بر او وارد کرد که پس از مدتي سکته کرد، البته از لحاظ فشار خون هم آمادگي سکته را داشت. اما به هرحال اين حادثه واقعيت زندگي او را نشان داد که چه جهنمي بوده است.
     اين نمونه اي بود از انسان هايي که در ظاهر زندگي کاميابند، ولي با يک ضربه به هم مي ريزند و واقعيت زندگي شان نمايان مي شود؛ آن ظاهر چشمگير فرومي ريزد و آن باطن سهمگين آشکار مي شود.
     زندگي آن خانواده کاملاعوض شد (يعني ظاهرش عوض شد وگرنه باطنش که از همان اول همين بود! ) پيش از آنکه ناظر بهره مندي ها، رنج ها، شادي ها و محروميت هاي اين خانواده بودم، احساس مي کردم آن چيزي که بايد زيربناي سعادت يک زندگي باشد، از اول در اين خانواده نبوده است. بنابراين با يک ضربه، آن روبناي پوشالي متزلزل فروريخت و آن زندگي تلخِ مضطربِ نابسامان، خود را نشان داد. اين است که عرض مي کنم حقيقت زندگي بسامان از نظر اين دنيا شايد بزرگ ترين مطلوب انسان ها باشد و همه بهره گيري ها و بهره مندي هاي ديگر، در برابر نابساماني هاي ريشه دار زندگي کم ارزش است.
     اسلام واقعي که انسان ها را تسليم حق مي کند، به زندگي فرد، خانواده و اجتماع هم سامان مي دهد. يک انسانِ واقعا مومن به يک مکتب، بزرگ ترين غمش فقط تحير بر سر دوراهي هايي است که تکليفش را در آنها نمي داند. اين بزرگ ترين غمش است وگرنه اگر تکليف برايش روشن باشد، تمام رنج ها و مشکلات ديگر برايش آسان و قابل تحمل است. براي انسان مُسلم! انساني که خودش را به حق فروخته است - حتي در بحراني ترين مراحل زندگي- چيزي که نقطه مقابل سلم و سامان داشتن در زندگي باشد، وجود ندارد.
    
     نمونه اي از تسليم به حق در سيره اباعبدالله(ع) و ياران آن حضرت
     ما در اين ايام، به خاطر عشق و علاقه، محبت و به حکم ايمان (و براي عده اي به حکم سنت و عادت)، به ياد اباعبدالله (ع) و همراهان آن حضرت هستيم که در داستان عاشورا با آنها آشنا شده ايم. در مردان و زنان برجسته و چهره هاي درخشان تاريخ عاشورا که در برابر يک حادثه بحراني خانمان سوز واقع شدند، همه چيز ديده مي شود جز نابساماني و عدم تعادل. اهل بيت و ياران امام در تمامي مراحل، قدم هاي سامان دار برمي دارند؛ از زماني که اباعبدالله (ع) از قبول بيعت با يزيد امتناع کرد تا شهادت آن حضرت که چندماه به طول انجاميد، اين خانواده، آواره زندگي کرده است. امام حسين(ع) با خاندانش شبانه از مدينه به سمت مکه حرکت مي کند. اين چيست؟ مسافرت است؛ اما چه مسافرتي؟ آيا مسافرتي است که مسافر کماکان ارتباط عادي با شهرش دارد و هروقت خواست مي تواند به خانه و کاشانه اش بازگردد؟ خير، اين طور نيست. اين مسافرت، مهاجرت است. امام با خانواده اش به سوي مکه بيرون آمده است، ظاهر مسافرت، حج عمره است، اما واقع مطلب چيست؟ واقع آن مدت ها درمکه ماندن است و تازه کدام مکه؟! آيا مکه اي که جايگاهي کاملاامن است؟ مگر والي و فرماندار مکه دست کمي از والي و فرماندار مدينه دارد؟ مگر حکم مافوق براي آن دو فرق مي کند؟ مگر در مکه فشار براي بيعت با يزيد نيست؟ در چنين بحراني است که اين گروه حرکت مي کند، گروه ديگري به او مي پيوندد و داستان دعوت هاي کوفه پيش مي آيد که صحنه جديدي براي طرح و نقشه و اتخاذ تصميم به وجود مي آورد. امام بايد تصميم بگيرد. عده اي از نزديک ترين دوستان امام با تصميم ايشان در حرکت به سوي عراق مخالفند، ولي امام بايد با آنها مخالفت و باوجود راي آنها حرکت کند.
     در روز ترويه، يعني روز هشتم، روزي که اين عده بايد در مکه بمانند تا هم مراسم حج را تمام کنند و هم از فرصت اجتماع بزرگ مسلمانان در مکه استفاده کنند، چه ضرورتي ايجاب مي کند که امام حرکت کند؟ خيلي بايد ضرورت مهمي باشد، خيلي بايد فشار زياد باشد! بعد از اينکه امام حرکت مي کند، در صحنه هاي آغاز حرکت، يعني فشارهاي والي مکه از يک سو و فشار دوستان از سوي ديگر، تا صحنه هاي بين راه تا کربلاکه مکرر شنيده ايد پيش مي آيد. امام بايد تصميم بگيرد. در همه اينها هيچ دقت کرده ايد؟ آيا در تمام اين صحنه ها يک جا ديده ايد که در داخل اين گروه اضطراب و نابساماني واقعي وجود داشته باشد؟ شيخ مفيد سخن معروفي را در ارشاد از علي اکبر (ع) نقل مي کند که مي گويد: در راه مي رفتيم، پدرم را روي اسب چُرتي گرفت، ناگهان ديدم از خواب پريد و فرمود: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ)٦، حدس زدم که بايد در خواب چيزي ديده باشد. پرسيدم: پدرجان چه شده است؟ فرمود: ديدم کسي مي گويد: اين گروه حرکت مي کند و مرگ به استقبالشان مي آيد. عکس العمل اين جوان چيست؟ مي گويد: به پدرم گفتم: اي پدر «السنا علي الحق؟»؛ (مگر ما بر حق نيستيم؟) فرمود: بلي، گفتم خب! وقتي بر حق و در مسير حق هستيم، ديگر چه جاي نگراني است؟ «اذاً لايبالِکَ المَوت»؛ (ما ديگر از مرگ هراسي نداريم). از اين چه مي فهميم؟ اين چه سکينه، وقار، طمانينه و ساماني است در دل انسان و از کجاست؟
     اين آيه مي گويد: (يا اَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ کافَّه) و چه تعبير عالي اي به کار برده است! چون بعد از ايمان، قدم در ميدان سلم نهادن است؛ اما شرط دارد و يک شرط هم بيشتر ندارد: اينکه واقعا تسليم حق باشيم. مشکل بزرگ همين جاست؛ فرق بين گفتن و واقعيات. صحنه هاي روزانه زندگي ما تا چه حد نشان مي دهد که تسليم حق هستيم؟ خودمان را آزمايش کنيم، امتحان کنيم، ببينيم چه جور هستيم؟ آيا به راستي تسليم حق هستيم؟ هر انسان با اسلام واقعي به سامانِ واقعي در زندگي مي رسد، جامعه هم همين طور.
     امشب که مشغول صحبت براي شما هستم، به مناسبت تجربه هاي تلخي که از دوستان دور و نزديک دارم، اين آيه کريمه را لمس و درک مي کنم. مطلب برايم مشهود است و نسبت به آن حالت يقين دارم و آن اينکه در ميدان هاي عمل، همين عمل هاي معمولي و جهاد روزانه، مرتبا نشان مي دهيم و نشان داده ايم که تسليم حق نيستيم و پا روي حق مي گذاريم. به همين دليل نابساماني هايي که در زندگي مان وجود دارد ناشي از اين است که تسليم حق نيستيم و بدتر اينکه اين مطلب را هم قبول نداريم و منکر آن هستيم و در جهل مرکب نسبت به چهره واقعي خود به سر مي بريم. واقعا تسليم حق نيستيم و در همان حد که مربوط به خودمان هست [هم از اين تسليم] برخوردار نيستيم. در اين چندروز چند مورد جزئي از اين دست پيش آمده که من با آنها برخورد کرده ام. خيلي هم کلي نيست! اما گاهي جزئيات، زبانشان از کليات گوياتر است.
     من در اين کارهاي دسته جمعي به دوستان گفته ام که شرط اول کار دسته جمعي، تسليم حق بودن است. آيا انسان هاي حق کُش که پا روي حق مي گذارند، مي توانند کار گروهي انجام دهند؟ حتي اگر در حق کشي هم راي باشند، تا در درون خودشان خط کشي وجود نداشته باشد، آب شان در يک جوي نمي رود؛ همکاري در گرو تسليم حق بودن است.
     در اين نمونه هاي جزئي مي ديدم عده اي از کساني که آرزوي ايجاد حلقه هاي همکاري براي انجام کارهاي بزرگ و اساسي دارند، در انجام مسائل بسيار جزئي در زندگي شان، اساسا يادي از اين همکاري نمي کنند. اين تلخ بود! چون چهره واقعي ما را نشان مي داد که غالبا حتي در رابطه با خودمان گرفتار نوعي رويا هستيم، به اين معنا که هميشه عملااز آن صحنه هايي صحبت مي کنيم که از آنها فاصله داريم و به آن نمي رسيم، درحالي که از اين سخن مي گوييم که بايد در آن صحنه ها اتحاد و اتفاق داشته باشيم! و در صحنه هاي نزديک که مي توان فهميد چه کسي چند مَرده حلاج است، اصلاحبت از همکاري و اتفاق نمي کنيم؛ اين نه اسلام است و نه دخول در سلم. من دائما سخنم با خودم و با دوستان اين بوده که مطمئن باشيد تا زماني که موفق نشويم در آن دسته از مسائل زندگي که نقش فردي ما بيشتر است، پايبندي به حق را پياده، اجرا و عمل کنيم، دم از کارهاي بزرگ ترزدن، لاف زدني بيش نيست. مطمئن هستم (چون تجربه هاي بسيار داشته ام) که آن لاف زدن ها هم بيش از سرگرم شدن براي مدت زماني محدود، اثري نخواهد داشت.
     اثر اسلام و تسليم حق بودن مشخص است: دخول در سلم و سامان داشتن. هر جا ديديد چهار نفر دور هم جمع شده اند و درون شان به سامان است، بدانيد آنجا اسلامِ دگرگون کننده وجود دارد. اگر اسلام در درون شان نفوذ کرده و آنان را عوض کرده است، مي توانند حاملان اسلام دگرگون کننده باشند. اما هرجا چنين چيزي نبود، [حاصل تجمع شان] سرگرمي اي بيش نيست.
     تعجب مي کنيد که در سوره بقره و در مدينه قرآن مي گويد:
     «يا ايها الذين آمنوا في السلم کافه و لاتتبعوا خطوات الشيطان، انه لکم عدو مبين فان ظلتم ما جاعتکم البينات فعلم الله عزيز حکيم»؛ اي ايمان آورندگان همگي به سلم وارد شويد.
     چه شده است که قرآن به مومنان عصر خود اين سخن را مي گويد؟ ماجرا از اين قرار است که عده اي از مردم تحت تاثير خودخواهي ها و خودپرستي ها دائما به راه خود مي رفتند، به دنبال منافع خود بودند و با يکديگر مي جنگيدند؛ حتي وقتي که مي ديدند تازيانه هاي دشمن بر گُرده همه آنها فرود مي آيد. اسلام گفت بيدار شو! از خودپرستي به درآ، خداپرست و حق پرست شو! در پرتو حق پرستي است که مي تواني تمام دشمني ها و کينه هاي گذشته را آب کني و از بين ببري.
     وَاذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيکمْ إِذْ کنْتُمْ اَعْدَاءً فَاَلَّفَ بَينَ قُلُوبِکمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا،٧
     اسلام آمده تا با تسليم حق بودن، همه توجه به کشش هاي دروني را به سمت يک نقطه مشترک متوجه کند: حق! آنجا ديگر نزاع و دعوا نيست. حرکتي به وجود آمد و تعدادي از افراد با اين ندا واقعا عوض شدند:
     رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيا ينَادِي لِلْإِيمَانِ آن آمِنُوا بِرَبِّکمْ فَآمَنَّا،٨
     اين عده کوچک، در آن محيط تاريک، چنان درخشنده، حرکت زا و پرجنب وجوش، نهضت و تلاشي پرکشش ايجاد کردند که وضع ظاهري عوض شد. آنان گِرد هم آمدند، اما همراه اين عده کم، تعداد زيادي از انسان هاي نيم بند هم در محيط بودند. چندين برابر اين انسان هاي اصيلِ واقعا عوض شده، انسان هاي دنباله رو وابسته و پيوسته هم وجود داشت. حالاکه همه زحمات قبلي به نتيجه رسيده و يک جامعه کوچکِ نمونه و نو، به نام جامعه اسلامي در يثرب (مدينه) پا گرفته است، زهي سعادت! ولي در اين حالت عده اي هستند که مجدد، به محض پيداشدن کوچک ترين بهانه اي به جان هم مي افتند. آيا در آنها اسلام به معني «تسليم حق بودن» تا اعماق روحشان نفوذ کرده و واقعا عوض شده اند؟ خير! دروغ هم نمي گويند، اشتباه نکنيد؛ اينها منافق نيستند. اما کساني هستند که گرايش شان به اسلام سُست، سطحي و کم عمق است. اصلاآدمي است که گرايشش عمق ندارد. نمي توان روي حرف، تعهد و عملش حساب کرد. شما در دادوستدها مکرر ديده ايد. يک وقت يک نفر به مغازه مي آيد و مي خواهد چيزي بخرد. از همان اول هم مي دانيد با اينکه او مي گويد پولش را مي دهم، اما درواقع نمي خواهد پول شما را بدهد. زماني هم هست که يک مشتري مي آيد، جنسي را مي خرد و مي گويد مي خواهم پول شما را دو روزه بدهم و وقتي اين را مي گويد تصميم جدي بر اين کار دارد. اما شما مي دانيد اين کسي است که بي حساب حرف مي زند، بي حساب معامله مي کند و شما پس از دو روز متوجه مي شويد اين شخص نمي تواند پولش را بدهد، واقعا هم نمي تواند. اين گروهي که نام مي برم از اين دسته دوم هستند يعني کساني که وقتي به اسلام، به نهضت اسلام و به جامعه اسلامي پيوستند دروغ نمي گفتند، ولي اصولاآدم هاي کم عمقي بودند و هستند و گرايش شان سطحي است. اين است که قرآن به آنها مي گويد: يا اَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا! ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ کافَّه.
     اي کساني که گرايش، ايمان و دل بندي نسبت به اسلام داريد! همگي مانند همان زبده ها واقعاً بياييد همه با هم، در سلم داخل شويد؛ چون آن است که گره گشاست و گرايش ها چندان گره گشا نيست. نشانه دخول در سلم اين است که اگر آدم حق پرست شد، ديگر به دنبال قدم هاي شيطان قدم برنمي دارد؛ إِنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ.
     يکي از نشانه هاي اين آدم هاي سطحي که گرايش هاي کم عمق دارند، اين است تا زماني که کارها روبه راه است و در مسير عادي جلو مي رود و بزنگاهي پيش نيامده، همراهي تان مي کنند، اما به محض برخورد با بزنگاه ها و مشکلات، يک مرتبه، آن خواسته هاي زير سرپوش رفته ولي واقعا عوض نشده، رخ نشان مي دهد.
     اين طور آدم ها مثل آن منافق هاي پررو نيستند که رُک وراست بگويند ما از اول هم دروغ مي گفتيم! چون اينها از اول که دروغ نمي گفتند، اما به اينجا که مي رسد شروع مي کنند به بهانه گيري کردن و بهانه گيرها در نهضت ها و جنبش هاي عظيم غالبا از اين گروه برمي خيزند، يعني گروهي که گرايش قبلي آنها دروغين نبود، اما گرايشي سطحي بود، عمق و ريشه نداشت و از درون عوض نشده بود. آن وقت با اين بهانه گيري ها شروع مي کنند چپ وراست رفتن و از راه راست لغزيدن؛ پس قرآن به آنها مي گويد:
     فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْکمُ الْبَينَاتُ فَاعْلَمُوا ان اللَّهَ عَزِيزٌ حَکيمٌ.
     اگر بعد از اينکه اين دلايل روشنگر آمد باز هم دچار لغزش شديد، بدانيد که اولاخدا باعزت، بلندمرتبه و ارجمند است و احتياجي هم به شما ندارد. ثانيا خدا کاردان است، کارهايش روي حساب است و براي چنين مردمي فرجام خوبي مقرر نکرده است. اين مردم هم مانند آن مردم دروغگو دچار عاقبتي پررنج و شکنج هستند، با اين تفاوت که آن مردم دروغگوي دروغ زن لااقل ممکن است کم وبيش در نتيجه گيري از دام هايي که زيرکانه گسترده بودند توفيق هايي داشته باشند، اما اين بندگان خدا چنين توفيقي را هم ندارند و به اصطلاح معروف «چوب دوسر طلا» هستند!
     بنابراين خاصيت واقعي اسلام زماني نشان داده مي شود که اسلام، واقعيت انسان ها را عوض کرده باشد و ما را انساني حق پرست کرده باشد. من خواهش مي کنم که دوستان نسبت به اين حق پرست بودن تکيه شان را از دست ندهند، چراکه آزمايش خوبي است؛ يعني هرجا انسان با حقي روبه رو شد، هرچند خيلي تلخ، ولي توانست آن را بپذيرد، بداند به همان اندازه اسلام در او نفوذ کرده است؛ اين يعني اسلام واقعي.
     اما در اسلامِ به معناي «تيتري و عنواني»؛ اسلام عنواني خودبه خود يک اثر بيشتر براي جامعه ندارد؛ يعني يک سلسله سنت ها و عادات دست وپاگير که آدم در زندگي مي بيند. از چپ که مي رود يک مزاحم دارد، از راست هم که مي رود مي بيند مزاحم دارد؛ آن مزاحم هم دين اوست! چراکه آنچه او دارد دين نيست، آنچه او دارد عبارت است از يک اسلام تيتري و عنواني و اين تيترها و عنوان ها [هستند که] غالبا مزاحم اند.
     مثالي مي زنم: خيلي از اين اشراف، يعني کساني که خود را منتسب به خانواده هاي بزرگ مي دانند و براي خود نوعي ارزش و مکانت اجتماعي ناشي از وابستگي به فلان خانواده قائل هستند، از اين وابستگي اشرافي جز خسارت [عايدي] ندارند؛ چراکه فلان آدم که منتسب به فلان خانواده اشرافي هم هست شايد ماهي بيش از پانصد تومان هم درآمد نداشته باشد، اما از خانه که بيرون مي آيد، اگر رفتگر محل از هر خانه دو تومان مي گيرد، از خانه اين آقا ١٠ تومان مي گيرد، به اين دليل که او از اشراف است. در مجالسي که مردم عادي شرکت مي کنند اين بنده خدا محروم است و نمي تواند برود، به اين دليل که مردم عادي در اين مجالس، هر جايي که پيدا کنند مي نشينند اما اين آقا چون از اشراف است، انتظار دارد در هر مجلسي که شرکت مي کند جاي محترمي به او بدهند و چون از اشراف توخالي هم هست و بيش از عنوان چيزي ندارد، کسي کاه هم به آخورش نمي ريزد و جاي حسابي به او نمي دهد! بنابراين اين آدم از رفتن به اين مجالس به کل محروم مي شود و از اين بهره مندي اجتماعي هم چيزي گيرش نمي آيد. اين به دليل آن اشرافي گري تيتري و عنواني است. اگر خريد هم بخواهد بکند، در جايي که ممکن است ديگران چانه اي هم بزنند و از فروشنده تخفيفي بگيرند، به اين آقا که مي رسد فروشنده مي خواهد جنسش را ١٠ درصد هم گران تر به او بدهد و اگر چانه بزند مي گويند آقا! جنابعالي!؟ شما ديگر چرا!؟ بنابراين نصيب اين گونه افراد از اين تيتر و آن عنوان يک چيز بيشتر نيست؛ آن هم محروميت ها و بارهاي اضافي از چپ و راست است.
     دين تيتري هم درست همين طور است، يعني نه تنها گره گشايي و سامان در زندگي به وجود نمي آورد و عُرضه ايجاد سامان در زندگي ما را ندارد بلکه فقط نوعي پايبندي ها، محروميت ها و ممنوعيت هايي که رنگ بار در زندگي انسان دارد را بر آدمي تحميل مي کند و خاصيت ديگري ندارد. بارهايي که گاهي کشيدن آنها بسيار مشکل است، منتها وقتي اين شرايط براي افراد عادي پيش بيايد چاره اي جز سوختن، ساختن و بارکشيدن و رنج بردن ندارند، با اين تفاوت که براي عده ديگر، همين که فرصتي پيش بيايد که اين بار اضافي را از شانه بيندازند، آن را مي اندازند، فرار مي کنند و مي روند.
     بنابراين، واکنش افراد در برابر اسلام تيتري دو گونه است؛ گاهي براي عده اي بارکشيدن است و سوختن و ساختن، ولي براي عده اي ديگر، اين گونه است که به محض پيش آمدن شرايطي که ببينند مي شود اين بار را انداخت، آن را مي اندازند و فرار مي کنند و بدانيد اسلام تيتري محال است غير از اين اثري داشته باشد. اين نوع دينداري نمي تواند سامان دهد. درست برعکس، اسلام واقعي جز سامان دادن چيز ديگري ندارد. يعني اگر قيدوبند هم به انسان مي زند، محدوديت هايي است که انسان مي بيند آن محدوديت ها در سامان دادن به زندگي او نقش دارد لذا صميمانه آنها را مي پذيرد و از آنها استقبال مي کند. محروميت است، اما از آنها استقبال مي کند و براي او بار نيست. بنابراين، قرآن خطاب به مردمي که اسلام تيتري برايشان به صورت يک بار درآمده که پي بهانه ها مي گردند بلکه بشود اين بار را از روي دوششان بيندازند و راحت شوند، مي گويد اين قدر بهانه گيري نکنيد. از بني اسرائيل بپرسيد! ما چقدر معجزات روشن به وسيله پيامبران برايشان فرستاديم؟ اما چون اين معجزه خواهي صرفا رنگ بهانه گيري داشت آيا بر آنها اثري کرد؟ خير، باز هم بي اثر بود.
     در اين زمينه، در يکي از جلسات گذشته تفسير بحث هايي کرديم. حال اي پيغمبر! به اين مسلماناني که اسلام واقعي ندارند بگو، منتظر چه زماني نشسته ايد؟ منتظر روز قيامت؟ منتظر آن روزي که در آيات ديگر توصيف شده است که خداوند «فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ» مي آيد و کار از کار مي گذرد؟ آيا منتظر آن هستيد؟ اگر آن روز آمد که ديگر سودي براي شما ندارد. در آن روز که انسان ديگر راه پس و پيش ندارد. اگر گذاشته ايد فقط آن روز اسلام شما اسلام واقعي باشد که آن روز شما ديگر چاره اي جز اين نداريد که خود به خود تسليم حق باشيد و چاره اي جز گردن نهادن به حق نخواهيد داشت.
     سپس در آيه آخر، قرآن نکته اي را مي گويد؛ يکي از همان نکات آموزشي! عرض کردم براي آناني که قرآن واقعيت روح آنها را دگرگون کرده است، تحمل محروميت آسان است. يکي از اين محروميت ها که ممکن است عده اي از افراد مومن با آن مواجه باشند، محروميت فقر است. محروميتي که در خيلي موارد ممکن است دستشان به دهانشان نرسد. چون مي خواهند معاش حلال داشته باشند، ممکن است درآمد کافي نداشته باشند يا اينکه درآمد دارند اما چون مي خواهند آنچه از دستشان مي رسد در راه خدا و در راه آنچه خدا بر عهده آنان گذارده انفاق کنند و در اين راه پول خرج کنند، بايد محدود و محروم زندگي کنند. تحمل اين محروميت براي آنان آسان است. حتي آن زمان که رفقايشان به آنان مي گويند فلان کس هم کلاس تو بود، همکار تو بود، همراه تو بود، به ميليون ها رسيده و تو هنوز همان آب باريکه را داري؟! و مي گويند که بله! اين هم از آثار ايمان و پايبندي به دين! هميشه هشتشان گرو نه شان است. در اينجا تحمل اين مطلب براي آن کس که فهميده چه کار مي کند، خيلي آسان است، زيرا درحالي که فهميده است چه مي کند، اين کار را انجام داده است، نه اينکه نفهميده باشد. او فهميده است که دست به کارهايي که او را از راه حرام به تمتعات زندگي برساند، نزند. عقلش هم مي رسيده، راهش را هم بلد بوده، اما اسلام واقعي و تسليم حق بودن، گرايش به ثروت را در برابر گرايش به حق در او ضعيف و ناچيز کرده است. گرايش حاکم در او حق پرستي است. او ديگر مال پرست نيست. اشتباه نکنيد، نمي خواهم بگويم اسلام هميشه با فقر و ناداري همراه است و کفر هميشه با دارايي و ثروت و بالعکس! خير، پايبندي به ثروت، غير از خود ثروت است. فقرِ دانسته، يعني فقر انسانِ توانايي که مي داند چه کار بايد بکند و راه هاي ثروت را مي داند اما [براي ماندن] در راه حق فقر را ترجيح مي دهد، غير از فقر يک آدم بيچاره ضعيفِ بي دست وپاست، اين دو خيلي با هم فرق دارد. من الان از کساني صحبت مي کنم که به خاطر اينکه پايبند به حق بمانند، با محروميت هاي مالي مي سازند؛ آنها را مي گويم. نه آنان که عُرضه ندارند و براي همين محروميت مالي دارند. اصلاآنها موردبحث ما نيستند. در آن طرف هم کساني را مي گويم که اگر به دارايي و ثروتي رسيده اند در پرتو حق کُشي رسيده اند، وگرنه اگر کسي توانسته باشد با تلاش و کوشش صحيح، درآمدي داشته باشد، بر او حرجي نيست. نشانه آن هم انفاق است. نشانه آنجايي است که پاي آزمايش پيش مي آيد که اگر بر عهده او واجبي پيش آيد، بايد ديد چگونه عمل مي کند؛ اين نشانه اش است. اگر مال برايش معبود شده باشد، حسابش روشن است و اگر مال برايش وسيله عبادت شده باشد، باز هم حسابش روشن است. اينها با هم خيلي فرق دارند؛ مالي که انسان خودِ آن را مي پرستد و مالي که انسان مي خواهد به وسيله آن خدا را بپرستد. انسان خيلي روشن مي تواند اينها را از هم تشخيص دهد. يک عده از مردمِ پايبند به حق، به دليل پايبندي شان، در فقر به سر مي برند. آن وقت کافران آنان را مسخره مي کنند و مي گويند: بله! اين هم نتيجه مسلماني و ايمان داشتن! ببينيد زندگي آقا را‍! ببينيد زندگي خانم را! اينجاست که مسلمانِ ازدرون عوض شده خيلي راحت راهش را مي رود و مي گويد: «زُينَ لِلَّذِينَ کفَرُوا الْحَياه الدُّنْيا وَيسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يوْمَ الْقِيامَه وَاللَّهُ يرْزُقُ مَنْ يشَاءُ بِغَيرِ حِسَابٍ».
     براي کافران زندگي دنيا به عنوان آرايشي چشمگير و هدف قرار دارد. تا جايي که مردمِ با ايمان مسلمان را به دليل محروميت هاي مالي و وضع بد مسخره مي کنند، اما بدانيد آنها که اهل تقوا و پرواي از حق هستند، در روز رستاخيز و زندگي جاودان فوق اينها هستند، چراکه او مي داند به چه دليل با اين فقر مي سازد. او مي داند به دنبال اين فقر، زندگي جاودانه سعادتمندي است که خدا براي او مقرر کرده و راهش را دانسته مي رود.
     وَاللَّهُ يرْزُقُ مَنْ يشَاءُ بِغَيرِ حِسَابٍ. نه اينکه خدا نمي خواسته چيزي به اين بنده باايمان بدهد! خير. ميدان زندگي انسان ها در اين دنيا ميدان تلاش هايي است که مي تواند صرفا بازده اين جهاني يا آن جهاني داشته باشد؛ همان چيزي که در آيات قبل آمد. گروهي از مردم کساني هستند که مي گويند خدايا! در همين دنيا به ما [نعمت هايت را] بده و در همين دنيا هم به آنچه مي خواهند مي رسند ولي گروه ديگر آنها هستند که مي گويند: «رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيا حَسَنَه وَفِي الْآخِرَه حَسَنَه وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»٩ اينان هستند که «اُولَئِک لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا کسَبُوا»١٠.
     بنابراين با اينکه سنت روزي رساني خدا، سنتي نيست که بخواهد مومن را محروم کند، اما ممکن است در زندگي روي خط و حساب محروميت مالي هم باشد؛ اين دو با هم فرق دارد. آن فقري است که مومن فقير به دست خود، براي خودش درست مي کند چون مي خواهد روي خط و حسابي باشد که غناي جاوداني به دنبال داشته باشد، فقرِ ننگ نيست. فقري که عار و ننگ است آن است که ريشه در بي عرضگي و بي دست وپايي فرد داشته باشد. البته آن مايه عار و ننگ است. آدم بي عرضه اي که دستش به جايي نرسيده است. اما او آدم باعرضه اي است و مي توانست با زيرپاگذاشتن يک حق و دو حق و سه حق به ثروت ها برسد، اما دانسته اين کار را نکرد. اين هم ننگ است؟! زهي افتخار! زهي افتخار! و چه افتخاري از اين بهتر و بالاتر.
     صدق الله العلي العظيم و الحمد الله و صلي الله علي سيدنا و آله طاهرين.
    


اشتراک گذاری
ثبت امتیاز
نظرات
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

جستجو
جستجو
تگ اخبار
تگ اخبار
  • rahaei
  • fajre-nour
  • آلبوم موسیقی «میم مثل میهن» به همت مجموعه فرهنگی یادمان شهدای هفتم تیر و بسیج صدا و سیما و با صدای «حامد جلیلی» و «حسین حقیقی» و آهنگسازی «سیدجواد پرئی» و تنظیم «مهدی شکارچی» و «مسعود بقایی» تولید شده است.
  • آلبوم موسیقی «لَبوَه» با صدای «هادی ناصری» و به همت بنیاد فرهنگی شهدای انقلاب اسلامی (یادمان شهدای هفتم تیر) تولید شد.
  • مثبت114442424-72
  • 6564fffffe4444